روزها از پی مقصود به جان گردیدیم
شب شد از داغ فراقش به فغان گردیدیم
هر شب این زنگ در خانه زبان می آید
دوسه مشت و لگدی از پی جان می آید
که چرا نصف شبی عربده و داد زنی
خواب ما را تو ربوده ،خود ما دار زنی
بچه ما شده بد خواب ببین ونگ زند
هر شب از دست تو این سمفونی آهنگ زند
آن نه عشقست که از دل بزبان می آید
وآن نه عاشق که ز معشوق بجان می آید
حرف دل در قفس سینه خود زندان کن
صحبت دل نه به ما ، بلکه به افغان کن
گفتمش دوست بیا در بر من یارم باش
ساعتی چند نشسته ، کمک حالم باش
حرف دل باکه بگویم تو بگو گوش کجاست
همه در خواب برفته تو بگو هوش کجاست
غصه من دو سه ترم است که درمان نشدست
لیک مشکل فوران کرده دو چندان شده است
گفت کای لولی وش مغموم من
کم بخور غصه ببین فرمول من
ما چنین بودیم ایام شباب
چنته ما پر بود زین کار و باب
مطربی با نام او آغاز کن
زخمه و نی را بیادش ساز کن
جان ما اندر پی یاری دوید
چون که او را دید اغیاری ندید
مست چون جام می از دلدار شد
کار او با حضرتش دشوار شد
در زلال عشق او پاکی گزید
در دو چشم مست او جایی گزید
هر دمی دل در برم خوش می تپید
دل به شادی وندر آتش می تپید
عقاب دلبرم در تاب ابرو
به قصد جان ما می گشت هر سو
وز آن لعل لبش خون می چکانید
رطب بود و از آن در می فشانید
خاک کویش عطر سنبل ، یاس بود
ملجا ما بود و گاهی خانه خناس بود
زِ هر سویی که بودم روی او بود
خط و خال و کمان ابروی او بود
خنده های زیر لب می داشتی
خود پی این زیرکی انباشتی
این که گویم شرح حال مثنوی است
الغرض باقی ز دل ناید برون ، ناگفتنی است
گفتمش کای دوست ، اقدس زین سبب نیست
همسرت خوشگل بود ، لیکن رطب نیست
دست بر سر زد ، فغان و زار شد
ناله اش از حال رفت و این چنین در کار شد:
وای بر من ، اقدسی را زورکی قالب زدند
صیغه را خواندند و روی صورتش حاجب زدند
تا به خود آیم که زیر تور کیست ،
بعله را گفتم ، نی و تنبور چیست !
کار در اینجا که آمد ، حال من بدجور شد
دل ز دستم رفت و جان هم ، الغرض ناجور شد
مرشد ما چو مرا زین نمط و حال بدید
لب و دندان زسخن بسته پی چاره دوید :
که غلط کرده ام و زید من این گونه نبود
سخن هجو بگفتم ، خط و ابرو زکه بود
اقدسی را هم خدا قسمت نمود
ور نه من را عرضه وصلت نبود
با صدایی کز ته چاه آمدی
حالی اش کردم که نا کارآمدی
این همه داد و فغان از پی دلدار نبود
داد ما از پی بوسه زلب یار نبود
دو سه هفته است که این میخچه در پا رفته
ناله ی ما نه فلک ، بلکه به بالا رفته
عشق و معشوق چه هست وسخن هجو چه سود
نشتر و تیغ بیاو ر، پنبه و آب ، چه زود
که دگر تاب و توان از تن من رخت ببست
عاقبت میخچه را کرد برون ، وآن را بست